Pages

Showing posts with label قصه من و بابام. Show all posts
Showing posts with label قصه من و بابام. Show all posts

Saturday, 7 December 2013

صدات میاد

امروز همه اومدن برای تو به من تسلیت گفتن. همه ازت تعریف کردن. هر بار که یکی ازت تعریف کرد. صدات رو اون پشت میشنیدم که میگی اینا همش تعارفه.

Tuesday, 3 December 2013

تعجب نداره که

بابام همیشه میگفت بیست با نوزده هم خیلی فرق داره. بیست یعنی همه رو بلدی، یعنی صد در صد. چند باری رفتم خونه گفتم مثلن فیزیک شدم ۱۶ بالاترین نمره کلاس، بعدی ۱۲ بود. می گفت همه شدن صفر تو باید بیست بشی. این جمله رو خیلی شنیدم. گاهی تو گوشم کلمه بیست مثل زنگ صدا میکرد. گاهی یکی تو گوشم بیست نجوا میکرد. گاهی صدای بابام تو مغزم بود صدایی شبیه صدای پدر هملت، تو بی ی ی ی ست باید بشی پسرم ( بابام پسرم نمیگه ها).

یه روز اومد خونه با حالتی که مخلوط تو فکر بودن و در عجب بودن، بود گفت: زدی تو بیخیالی مثکه. امروز معلمت بهم گفت این انگار هیچ فرقی برایش نمیکنه که پنج بشه یا نوزده!!!!

Wednesday, 3 July 2013

انیشتین

دبیرستانی که بودم یه معلم ورزش داشتیم که خیلی آدم حسابی بود. خیلی من و دوست داشت و همیشه یه گپی باهام میزد. دو تا بچه دبستانی داشت یه دختر یه پسر که چند روز در هفته بعد از مدرسشون میاوردشون مدرسه. اسم پسرش رو یادم نیست ولی یادمه یه روز گفت من آرزو میکنم این پسرم عین تو بشه.

اومد خونه برا بابام این رو تعریف کردم. بابام گفتش که ما میخواستم انیشتین بشی این شدی وای به حال اون.

Tuesday, 4 June 2013

انتگرال میگیره که نگه دلش تنگ شده

بابام زنگ زده به شماره خونه ام. گوشی رو که برداشتم میگه: دیدم کمرت شکسته همش خونه ای  گفتم  زنگ بزنم تلفن خونتون رو چک کنم ببینم بر میداری یا نه.

Saturday, 18 May 2013

دلتنگی بی دلتنگی

دارم تو شهر راه میرم موبایلم زنگ میخوره میبینم شماره موبایل تهرانم افتاده. گوشی رو بر میدارم میگم الو. میبینم بابامه. بعد چهار پنج ماه زنگ زده. . میگه: چطوری؟ دیدم این موبایلت اینجا خاک میخوره گفتم ازش یه استفاده کنم که نکنه مخابرات قطعش کنه.

Tuesday, 16 April 2013

علم در خانواده پسر خانه شماره پنج

- با چتر پریدم پایین چتر شکست و خوردم زمین کمرم شکست.
-- معلومه مکانیکت خوب نیست.

Tuesday, 24 April 2012

طیب خانم

یه فامیلی داشتیم به اسم طیب خانم این خانم یه شوهری داشته که سرهنگ بوده و جنوب کار میکرده و اونجا یه خونه داشته. یه روز طیب خانم تصمیم میگیره بره جنوب پیش شوهرش. سر زده میره. در حیاط رو که باز میکنه میبینه شوهرش و یه خانم غریبه دارن تو حوض با هم بازی میکنن. در  رو میبنده میره از یه جایی تلفن میکنه میگه که من دارم میام تو شهرم. 

یه سه روزی بود که خونمون هیچکی نبود بابا و مامانم با عموم اینا رفته بودن شمال بعد سه روز که بر میگشتن رسیدن میدون آرژانتین بابام زنگ زد به من و گفتش که ما میدون آرژانتینیم. قطع که کرد عموم به بابام گفتش
- طیب خانم شدی.
-- آره ولی خونه ما حوض نداره.

Saturday, 5 November 2011

دوچرخه

خودش دوچرخه سواری بلد نبود. تقریبا همه تو فامیلمون ازش دوچرخه سواری یاد گرفتن.
یه روز به من خواست دوچرخه سواری یاد بده. اینقدر زد تو سرم که نمیتونی تعادلت رو نگه داری که منم لج کردم ازش یاد نگرفتم
یه روز دیگه رفتم خونه عموم بدونِ کمک  اینقدر تمرین کردم تا یاد گرفتم.

از همه اونایی که بهشون یاد داده بودن بیشتر دوچرخه سواری کردم و حالشُ بردم.

نمره

- فیزیک ۱۵ شدم بالاترین نمره کلاس نفر بعدی ۱۰ شد
-- اگه همه صفر شدن تو باید بیست بشی

سیگار

هفت, هشت سالم بود با ذوق رفتم پیش بابام. مثل همیشه داشت ظرف میشست.
- بابا سیگار کشیدم خیلی حال داد، خوشم اومد
-- سیگار از کجا آوردی؟
- یه نصفه سیگار تو جا سیگاری بود
-- به پس تازه اش و نکشیدی ببینی چه حالی میده

دوچرخه

- میرم دوچرخه سواری
-- هر جا میری برو، زیر ماشین نرو
- باشه

غذا

برنج و شوید و مرغ رو قاطی کردم گذاشتم دم کشید
فر: ببینم مرغ رو قبلا جدا پختی؟
- نه همینجوری ریختم
-- پس به درد عمه ات میخوره
- ( با حرص ) خوب نخور
-- ( با لج ) نمیخورم