Pages

Showing posts with label انگلیس. Show all posts
Showing posts with label انگلیس. Show all posts

Wednesday, 9 May 2012

ایده شراکت ندارن اینا

و- شکر کی خریده بود؟
من- من خریدم
و- پس کجاست؟
من- تو اتاق من
و- چرا اونجاست؟
من- آخه دیشب یه سری ادم اومدن تو اتاقم و چایی میخواستن
و- آهان گذاشتی اونجا که تموم نشه.
من- نه بابا گذاشتم اونجا که هر کی خواست برا خودش برداره.
و- آهان
این (و) دست و دلبازشونه تازه.

Thursday, 1 March 2012

واللا اینجا خاک سفیده

تو خونه ما کسی جنس الکی نمیخره. در این حد که من یادمه اون موقع که کرایه تاکسی ۱۰ تومن بود خونه ما همه از بیرون که میامدن یه ضبط صوت دیده بودن که یه میلیون تومن بود. و همیشه بحث بود که بخریمش یا نه. همین شد که هیچوقت ضبط صوت نخریدیم. این یه نمونه ای بود از صد خروار. بعد از یه مدتی این موضوع شده بود شوخی تو خونه ما. هر چی که لازم بود و یا دلمون میخواست که بخریم همه دیگه به مسخره روش مانور میدادن که آره یه خوووووبش رو بخریم. از این آشغالها نه ها. برا همینم من تا مدتها بابا یا مامانم برام دوچرخه نخریدن آخه خوووووبش نبود.

از طرف دیگه من یک عمویی داشتم که در واقع بزرگترین بچه سمت بابام اینا بود. مرد نازنینی بود یه نازنین میگم هزارتا نازنین از توش در میاد. در این حد که بابام چند روز بعد مرگش گفتش که ببینم این که نماز نخونده تو زندگیش و مذهبی هم نبوده اصلن. میخوام بدونم اگه خدایی هست روش میشه این و بندازه جهنم. اینم بگم که بابام از این تعارفا نداره که تو مغزش برادرش خیلی آدم خفنی به نظرش بیاد. واقعن باید نازنین باشه تا بابام یه همچی چیزی بگه.

این عموی نازنین بیچاره فکر کنم برای من سه دفعه دوچرخه خرید. هر دفعه با یه دوچرخه دست دوم و قراضه میامد و من و کلی خوشحال میکرد. چون یه ذره با دوچرخه هه ور میرفتم و نسبتن تمیز میشد و راه میفتادم تو کوچه و خیابون. خلاصه میخوام بگم که دوچرخه هه اصلن خفن نبود ولی کار من و راه مینداخت.  همشون رو هم به علت سهل انگاری صاحب دوچرخه دزد برد. یعنی اینجوری که من ولشون کرده بودم تو حیاط خونه و از اونجا که ساختمون ما در ورودیش همیشه خراب بود بالاخره یه خدا نشناسی میامد تو و دوچرخه رو با خودش میبرد.

بعد بزرگتر شدم تا رسیدم دبیرستان. نمیدونم به چه مناسبتی بود یا اصلن مناسبتی نبود همینجوری بابام حال کرد. یه روز من و برداشت برد که دوچرخه بخریم. اون موقع تازه دوچرخه کوهستان اومده بود. رفتیم دوچرخه رو خریدیم. الان که دارم فکر میکنم چه رنگ عجیبی هم خریدیم صورتی و سوسنی. اینقدر وقته که ندیدمش نمیدونم واقعن به همین عجیبی بود رنگش که الان دارم تصور میکنم یا نه یه مقداری عجیبیش تلطیف شده بود با جنگولک بازی ای که کارخونه تولید کننده روش زده بود.
چند سالی گذشت و من داشتش دبیرستانم تموم میشد که برادر گرامم یه دوچرخه برا خودش خرید. باز هم نمیدونم چرا ولی کلن من ازش استفاده میکردم و خودش نبود. چرخ جلوش فنر داشت و دیگه من فکر میکرم که خفن ترینه و وقتی میرفتم تو خیابون فکر میکردم دیگه همه نگاه ها به منه. آره درست فکر کردین منم مثل شما دنبال نگاه آدمام. خلاصه رسمن دوچرخه هه شد دوچرخه من. دوچرخه خودم هم موند تو انباری تا برا خودش خاک بخوره.

این دوچرخه رو هم به رسم همه دوچرخه ها آقا دزده برد تا اونجا که یادمه الان که دارم این رو مینویسم احساس میکنم که نکنه یه بلای دیگه سرش اومد و من یادم نیستش. این یکی رو که بردن من تا مدتها دوچرخه نداشتم چون دیگه بزرگ شده بودم و خودم باید یه فکری به حال خودم میکردم.

این رو هم بگم که من از بچگی همیشه تو کف دوچرخه با مارک پژو بودم بعد یاماها که فنری بود. دیگه برا من مارک خفنه پژو بود. سال ۸۵ بود که بالاخره از بی دوچرخگی کلافه شدم فکر کنم یه سه سالی بود که دوچرخه نداشتم. رفتم گشتم نمایندگی پژو پیدا کردم و رفتم ارزون ترین مدلش رو خریدم. خیلی دوچرخه خوش دستی بود و کلی من باهاش حال کردم.

یه خانواده که از سی چهل سال پیش مامان اینای من رو میشناسن اومده بودن یه یک هفته ای خونه ما برا تفریح. یه پسر کوچیک داشتن فکر کنم اول دبیرستان بود اون موقع یا شایدم کوچیک تر. این پسرشون  هر روز میرفت با دوچرخه من بازی میکرد. خیلی از دوچرخه هه خوشش اومده بود. یه روز مامانش از من پرسید که دوچرخه رو بهشون میفروشم؟ منم گفتم که نه. ولی از عذاب وجدانش چت کرده بودم. آخه خیلی فقیر بودن و پول نداشتن که دوچرخه بخرن. فکر کنین امروز به من این و گفت و من شب خوابیدم و صبح پاشدم . یه نیم ساعت بعد پسره اومد رفت تو حیاط دوچرخه بازی که دید ااا دوچرخه رو بردن. خلاصه این آقای دزد یه کاری کرد که من تا آخر عمراین عذاب وجدان رو دنبال خودم بکشم. گاهی هم به چوب خدا صدا نداره فکر کنم.

سالها گذشت از این موضوع و من وارد شهر مواد پرور برایتون شدم در انگلیس. با وجود دختر خاله ام روز اول یه دوچرخه گیرم اومد ولی خب به دردم نمیخوره چون زینش پایینه و بالا هم به علت زنگ زدگی شدید نمیاد. یعنی سوار میشم گاهی ولی دهنم سرویس میشه. یه مدتی باهاش سر کردم تا یه روز دیدم پسر خاله ام یه دوچرخه داره به به. اون گوشه خونه اشون افتاده با ترمز دیسکی - که تا حالا تجربه نکرده بودم- منم زدم تو گوشش رو برش داشتم. همیشه به دوچرخه داغونه و یه میله قفلش میکردم. دیروز رفته بودم دستشویی صبح بعد که داشتم میرفتم تو اتاقم دیدم که ااا یکی از دوچرخه ها یعنی همون خوبه نیستش. رفتم دم در دیدم به به دوچرخه رو با قفلش بردن. این قراضه هه رو هم همونجا بود که حتی بی قفل هم کسی حاضر نبود بِبَرَتش.
بعد دوباره به این فکر کردم که بابا واقعن اینجا خاک سفیده. اصلن همینه که اسمش برایتونه اصلن. یه جور شفافیت خاصی داره مثل خاکِ سفید.

استتوس فیسبوکم رو آپ دیت کردم همه ابراز تاسف کردن. ولی هر کی فامیل بود و از پیشینه خبر داشت از خنده مرد.

جزئیات

اینجا هر چی میری تو بهر جزئیات میبینی که بابا اینا بهش فکر کردن. آخه این عکس و ببینین. اون پله است اون دو تا نقطه مشکی پلاستیکِ برای اینکه یه دفعه رو پله پاهات سر نخوره. اینجا مملکت بارونه آخه.



Saturday, 25 February 2012

پلیس

چند روز گذشته توی دانشگاه ما یه یارویی اومده و مثکه یه دختری رو اذیت کرده. پریروز از پنجره اتاقم دیدم که ااا پلیس اومده و دور یه تپه رو نوار کشیده و عین تو فیلما یه سری افسر وایسادن دورش. خلاصه هی کنجکاو شدم که چی شده و اینا در این فکر بودم که بابا ما فکر کردیم میایم انگلیس یه دانشگاه خوب و اینا نگو که دانشگاهه تو خاک سفید در اومد. آخه چند روز قبلش هم یه آقایی اومده بوده تو یکی از خونه های خوابگاه دو سه نفر رو هول داده بود و رفته بوده توی یه اتاقی و مثکه یه چیزی دزدیده.

یک ساعتی گذشت و از دانشگاه یه نامه اومد که بله دیشب در ساعت چهار و بیست دقیقه(ساعتی مهم برا کسایی که علف میکشن) به یه دختری در همون محلی که گفتم تجاوز شده و هر کی هر چی شنیده بیاد گزارش بده و از این حرفا.

این وسط این رو بگم که ما یک بار ساعت دو و نیم نصف شب در خیابون ولیعصر تصادف کردیم و ماشینی که به ما زده بود یه بی ام و دو دو یا همون دو هزار و دو بود که یک سری هم سن و سالای خودم بودن. با این فرق که چِت بودن. بعدش که قضیه تموم شد بابام طی یکی از کامنتهایی که داد گفت آدم حسابی که اون ساعت شب تو خیابون نیستش. یک سری این رو دو پهلو گرفتن که یعنی ما هم که اون ساعت شب تو خیابون بودیم بعله - میبینید متلک گفتن ژنتیکی است به من ایراد نگیرید-. ولی من به نوبه خودم ترجیح دادم که تیغ رو سمت بقیه کسایی که اون ساعت تو خیابونن بگیرم و بگم نه!!! بابام منظورش آدمای دیگه اند.

خلاصه بعد از پنج شش ساعت دوباره یک ای میل از دانشگاه اومد که مسئله ای نبوده و همش خالی بندی بوده و کلن هم از اینکه ای میل اول رو زده بودن پشیمون بودن و من هم از ذوق زندگی در خاک سفید افتادم. میخواستم برم باهاش پز بدم بگم بابا ما یه مدت تو خاک سفید انگلیس زندگی کردیم و دماغمم بکشم بالا و افتخار کنم.

 ولی جدی سوال بسیار مهمی برا من اینجا باقی موند. چی میشه که یه آدمی یه هویی بره پلیس و بگه که دیشب به من ساعت فلان تجاوز شده. ایران بود میگفتیم میخواسته باکره نبودنش رو یه جوری بندازه تقصیر یک متجاوز ولی آخه اینجا که باکره بودن ننگ است. یاد مامانم افتادم که همیشه میگه که دیوونه که زنجیر پاره نمیکنه.





Sunday, 18 December 2011

راننده اتوبوس

از شهر تا خونه من یه اتوبوس باید سوار شی با دوچرخه نیم ساعت طول میکشه البته دوچرخه ی من. دیروز ساعت ۶:۳۰ صبح بود داشتم برمیگشتم خونه مست و داغون. آخه هم کم نخورده بودم هم اینکه شب قبلش کلن سه ساعت خوابیده بودم. خلاصه بهم پیشنهاد شد که برم خونه یکی بخوابم ولی دیدم که برم اونجا خوب نمیخوابم و زود پا میشم برا همین پیشنهاد رو رد کردم. خداحافظی کردم و راه افتادم به سمت ایستگاه.رسیدم تو ایستگاه و برنامه اتوبوس رو خوندم. اینقدر خواب و خسته بودم که کلن نمیفهمیدم که چه خبره دورم ولی به زور بعدِ پنج دقیقه تونستم پیدا کنم برنامه خطی رو که باید سوار میشدم. دیدم که به تازه دو دقیقه قبلش رفته بوده و تا نیم ساعت دیگه هم نمیاد. داشتم از سرما یخ میزدم آخه موقعی که از خونه اومدم بیرون مطمئن بودم که همش تو خونه ام و احتیاج به لباس زیاد ندارم. برا همینم راه افتادم ایستگاه ایستگاه رفتم جلو تا یه ایستگاهی اتوبوس رو سوار شم در ضمن هم از سرما یخ نزنم. جاتون خالی نیم ساعت راه رفتم. بلیط روزانه روز قبل رو داشتم ولی چون خیلی دیر بود که داشتم بر میگشتم قبول نمیکردن. ولی یه بیست پوندی داشتم و مشکلی نبود. با خودم هم فکر کردم که اول بلیط رو نشون میدم. که راننده بدونه که من بلیط خریده بودم ولی سوار نشدم و برا برگشت استفاده نکرده بودم. شاید دلش به رحم اومد و بدون پول قبول کرد.
بالاخره اتوبوس رو تو یه ایستگاهی دیدم و سوار شدم. بلیط رو نشون دادم راننده نگاه کرد دید که مال دیروزه درش آورد و پاره اش کرد. یه هو با خودم گفتم ااا مثکه برعکس شد بد تر فکر کرد که دارم تقلب میکنم. خلاصه بیست پوندی رو نشون دادم و گفتم که یه بلیط میخوام تا دانشگاه یه طرفه. گفتش که ما بیست پوندی قبول نمیکنیم(چون اگه تقلبی باشه خیلی پول زیادیه برا همین قبول نمیکنن) و اوضاع بدتر شد. فکر کنم یه چیز عجیب دیگه میدید به پلیس گزارشم میکرد. من و میگی همچین هاج و واج موندم- خیلی دلم میخواست که قیافه خودم رو از دیدِ راننده هه میدیدم وقتی دیدم که هیچ چی ندارم که بتونم سوار شم- هی مِن مِن کردم که دلش برام بسوزه.  ولی همینجوری نگام کرد گفتم باید از اتوبوس پیاده شم و پیاده برم؟ گفتش آره

تازه فهمیدم اینکه میگن اینجا راننده اتوبوسها آشغالن چرا میگن. گاهی میشنوی که یکی با تعجب میاد و میگه که بچه ها امروز یه راننده خوش اخلاق دیدم.

تا خونه پیاده اومدم و به خودم فحش دادم که میمردی یه دو تا یه پوندی هم داشتی تو جیبت؟ پیاده رویش اینقدر سخت نبود که زوری بودنش.ساعت هشت و نیم  بود که رسیدم خونه یه سری هم خونه ای هام هم تازه اومده بودن.( همه برا تعطیلات رفته بودن و من سه روز بود که تو خونه تنهای تنها بودم) اینقدر تو خونه رفت و آمد شد که ساعت دوازده پاشدم. رفتم یه کم باهاشون معاشرت کردم. تازه اون ۳ ساعتی که خوابیده بودم هم از زور خستگی و کم خوابی درست نخوابیدم.  خلاصه هم کم خوابیدم عین همون که میرفتم خونه دوستم هم اینکه دو ساعت پیاده راه رفتم.

 خلاصه نمیتونیین تصور کنین که چه جوری بودم در این حد که تا شب احساس میکردم که کلن نیستم. نمیفهمیدم چیکار میکردم.

کاملن احساس کردم که کم خوابی از هر مواد مخدری میتونه بهتر باشه. همه بهم نگاه میکردن و میخندیدن همش. من معنی واقعیه گوز پیچی رو احساس کردم. یا به قول خارجیا ملنکولی.