Pages

Sunday, 21 September 2014

اولین کتاب

اااا. خیلی وقت بود که بهش فکر نکرده بودم.داشتم با خودم این و فکر میکردم وقتی ویل پرسید کیندل** نمیخوای بخری. یهو فکر کردم خیلی ایده خوبیه. اولین بار که هم خونه ایم کریس بهم این پدیده خلاق رو بهم نشون داد همه تصویرم از اینکه کتاب خیلی بهتره و من دوست دارم که کاغذ رو ورق بزنم و زیر کلمه ها خط بکشم و اینا در هم ریخت. یکی میگفت: این آدما که خیلی خیلی ضد سیگارن و تا میگی سیگ میگن اه اه اگه سیگار رو امتحان کنن خیلی احتمال داره که سیگاری بشن. یهو تمام اون هیولایی که ازش ساختن میشکنه و به یه چیز بد معمولی تبدیل میشه.

امروز اولین کتاب زندگیم رو روی کیندل تموم کردم. نوروژین وود*.



Sunday, 16 March 2014

You

Watched The Return movie a couple of days ago for the second time, I realised, why it is one of my favourite movies ever. It is about father's role in one's life, mainly boys.  The father in the movie looks emotionless in an emphatic captivating way but supportive in depth, like you were. In the movie when he leaves the youngest child it reminds me of you when I was a kid and you hid somewhere and watched my reactions when I found my self lost . he gives them vodka like you did we went to a friends house who had two beautiful daughters. You gave it to me and you said after this you'd find it easier to chat up. He teaches them how to use branches to get their car out of  the sands. He teaches them how to waterproof an old boat. Like you taught me how to be creative and how to fix things. For me whole movie was like a journey to my memories.

Wednesday, 18 December 2013

خداحافظی

زندگی با بابام یعنی تمرین برای به خاطر سپردن تک جمله. مغزم پُر از تک جمله است. امروز با مامانم حرف میزدم. گفت زندگیش خیلی خوبه و بوده. گفت همیشه در کنار بابام بهم خوش گذشته. اینقدر درک کردمش که نتونستم جلوی گریه ام رو بگیرم پاشدم رفتم اونور عر زدم تا همین الان. این کامپیوتر لعنتی هم که کاغذ نیست اشکام روش معلوم شه.

Saturday, 7 December 2013

صدات میاد

امروز همه اومدن برای تو به من تسلیت گفتن. همه ازت تعریف کردن. هر بار که یکی ازت تعریف کرد. صدات رو اون پشت میشنیدم که میگی اینا همش تعارفه.

Tuesday, 3 December 2013

تعجب نداره که

بابام همیشه میگفت بیست با نوزده هم خیلی فرق داره. بیست یعنی همه رو بلدی، یعنی صد در صد. چند باری رفتم خونه گفتم مثلن فیزیک شدم ۱۶ بالاترین نمره کلاس، بعدی ۱۲ بود. می گفت همه شدن صفر تو باید بیست بشی. این جمله رو خیلی شنیدم. گاهی تو گوشم کلمه بیست مثل زنگ صدا میکرد. گاهی یکی تو گوشم بیست نجوا میکرد. گاهی صدای بابام تو مغزم بود صدایی شبیه صدای پدر هملت، تو بی ی ی ی ست باید بشی پسرم ( بابام پسرم نمیگه ها).

یه روز اومد خونه با حالتی که مخلوط تو فکر بودن و در عجب بودن، بود گفت: زدی تو بیخیالی مثکه. امروز معلمت بهم گفت این انگار هیچ فرقی برایش نمیکنه که پنج بشه یا نوزده!!!!