Sunday, 20 April 2014
Sunday, 16 March 2014
You
Watched The Return movie a couple of days ago for the second time, I realised, why it is one of my favourite movies ever. It is about father's role in one's life, mainly boys. The father in the movie looks emotionless in an emphatic captivating way but supportive in depth, like you were. In the movie when he leaves the youngest child it reminds me of you when I was a kid and you hid somewhere and watched my reactions when I found my self lost . he gives them vodka like you did we went to a friends house who had two beautiful daughters. You gave it to me and you said after this you'd find it easier to chat up. He teaches them how to use branches to get their car out of the sands. He teaches them how to waterproof an old boat. Like you taught me how to be creative and how to fix things. For me whole movie was like a journey to my memories.
Wednesday, 18 December 2013
خداحافظی
زندگی با بابام یعنی تمرین برای به خاطر سپردن تک جمله. مغزم پُر از تک جمله است. امروز با مامانم حرف میزدم. گفت زندگیش خیلی خوبه و بوده. گفت همیشه در کنار بابام بهم خوش گذشته. اینقدر درک کردمش که نتونستم جلوی گریه ام رو بگیرم پاشدم رفتم اونور عر زدم تا همین الان. این کامپیوتر لعنتی هم که کاغذ نیست اشکام روش معلوم شه.
Saturday, 7 December 2013
صدات میاد
امروز همه اومدن برای تو به من تسلیت گفتن. همه ازت تعریف کردن. هر بار که یکی ازت تعریف کرد. صدات رو اون پشت میشنیدم که میگی اینا همش تعارفه.
Tuesday, 3 December 2013
تعجب نداره که
بابام همیشه میگفت بیست با نوزده هم خیلی فرق داره. بیست یعنی همه رو بلدی، یعنی صد در صد. چند باری رفتم خونه گفتم مثلن فیزیک شدم ۱۶ بالاترین نمره کلاس، بعدی ۱۲ بود. می گفت همه شدن صفر تو باید بیست بشی. این جمله رو خیلی شنیدم. گاهی تو گوشم کلمه بیست مثل زنگ صدا میکرد. گاهی یکی تو گوشم بیست نجوا میکرد. گاهی صدای بابام تو مغزم بود صدایی شبیه صدای پدر هملت، تو بی ی ی ی ست باید بشی پسرم ( بابام پسرم نمیگه ها).
یه روز اومد خونه با حالتی که مخلوط تو فکر بودن و در عجب بودن، بود گفت: زدی تو بیخیالی مثکه. امروز معلمت بهم گفت این انگار هیچ فرقی برایش نمیکنه که پنج بشه یا نوزده!!!!
Wednesday, 27 November 2013
دو تا جمله بگو که هم شبیهن هم غریبن.
يه چيزي تو زندون ياد گرفتم كه مي خوام بهت بگم، آدم هيچ وقت نبايد به اون روزي كه آزاد مي شه فكر كنه. اينه كه آدمو ديوونه مي كنه. بايد به فكر امروز بود و بعد به فردا.*
یه چیزی تو دوچرخه سواری یاد گرفتم که می خوام بهت بگم، آدم هیچوقت نباید به سربالایی نگاه کنه. اینه آدمو خسته میکنه. باید به چرخ جلو نگاه کنه.
*جان اشتاين بك | خوشه هاي خشم.
Tuesday, 26 November 2013
دفتر ثبت
دو دقه پیش داشتم فکر میکردم دلم میخواد که بنویسم ولی هیچی تو مغزم ندارم که بنویسم. یادم افتاد که قبلنا یه سری از دوستام دفترچه هایی داشتن که هر از گاهی میدادن به یکی که توش بنویسه. همیشه نوبت که بهم میرسید هی هیچی نداشتم بنویسم. اصلن بهم که کاغذ رو میدادن ضربان قلبم میرفت بالا احساس خفه گی بود، دفترچه رو میزدم کنار. تو این مایه ها که انگار داشتم خودم رو لوس میکردم. (نفرمایین من که چیزی ندارم بنویسم. من بلد نیستم بنویسم.) قیافه ام خونسرد یا بهتر بگم اون غوغایی که توم بود معلوم نبود با گردن کج هی میگفتم نه. چیزی ندارم تو ذهنم. چی بنویسم آخه. آخر سر بعد از یک کشمکش یکی دو دقیقه ای که برای من هر ثانیه اش مثل یه قرن بود- البته که روی صورت من لبخند آرامش روان بود- دفترچه رو میگرفتم و دستم رو میذاشتم رو کاغذ شروع میکردم به چرت و پرت نوشتن و من که با اون همه ناز و درگیری شروع کرده بودم حالا ننویس کی بنویس. خودم با خودم حال میکردم و جو میگرفت و خزعبل هم که البته کم بلد نیستم همه دست به دست هم میدادن به مهر و تخت گاز به سمت آخر صفحه. میرسیدم آخر صفحه و دارم میمیرم که برم صفحه بعد و ادامه بدم. فکر میکنم نباید از یک صفحه بیشتر بشه. چند خط مونده بذار ریز بنویسم. آخه تو که اینقدر ذر داری که بزنی خب چرا ناز میکنی. چته آخه تو. برم صفحه بعد؟ نه بابا دفترچه صد برگ که نیست هرکی یه صفحه جا داره. معمولن دلیل آخر برنده میشد و من سر و ته نوشته رو هم میاوردم با این جمله که هیچی نداشتم بگما ولی تا دستم رو گذاشتم رو ورق هی دلم خواست که بنویسم. حالا هم دلم هی میخواد که بنویسم ولی این بار چیزی ندارم که بنویسم. نه اینکه ندارم اون دفترچه خاطرات بقیه بود و من از در و دیوار مینوشتم و در دیوار هم که کم نیست. این دفترچه خاطرات خودمه و...
Subscribe to:
Posts (Atom)
