Pages

Thursday, 11 June 2015

درگیری های بچه خیابان بهار

با مامانم دارم تلفن حرف میزنم بعد از داستانایی که تعریف میکنم با یه قبطه ای میگه آره ما به شماها اعتماد به نفس ندادیم اصلن. چند وقت بعدش زنگ میزنه میگه
- خونه فلانی موندی میری توالت خوب تمیز میکنی؟ دفعه پیش که اومدی وقتی رفتی توالت خیلی کثیف بود!(:O :O کف و خون من اینور تلفن).  میری خرید؟از چیز میزای توی یخچال اون استفاده نکنیا برو خودت خرید.
تلفن رو قطع کردم فکر میکنم باید بهش میگفتم
-- مامان جان اشتباه نکن اینجوری نبوده که به من اعتماد به نفس ندادی، ریدی تو اعتماد به نفسم جوری که حتی اون توالت رو هم کثافت برداشت.

Saturday, 11 April 2015

آدم تکراری

دیروز با یه پسره سر کار داشتم حرف میزدم ازم پرسید که کجایی ای؟ گفتم ایرانی. با تعجب گفتک انگلیسیت خیلی خوبه( هر چقدر هم انگلیسیت خوب باشه لهجه رو کاریش نمیشه کرد). تا همین الان ذوق دارم. الان اومدم این  رو بنویسم برم. یهو فکر کردم که همش دارم راجع به زبانم حرف میزنم عین این مامان بزرگ، بابا بزرگ ها شدم که هی یه داستان رو هزار بار تکرار میکنن. ولی واقعن دلیلش دغدغه است، همین و بس. 

Saturday, 7 March 2015

Enlightment

When I speak English a lot of times people don't understand and they say WHAAAT, as if I was talking Gibberish. I've always blamed it on my English. recently find out that even in Farsi( my mother tongue language) is the same and people ask what I meant. Realised its me, not my English.

Saturday, 17 January 2015

چرا

همه ازت میپرسن چرا 
اگر میدانستم که نمیکردم

Sunday, 21 September 2014

اولین کتاب

اااا. خیلی وقت بود که بهش فکر نکرده بودم.داشتم با خودم این و فکر میکردم وقتی ویل پرسید کیندل** نمیخوای بخری. یهو فکر کردم خیلی ایده خوبیه. اولین بار که هم خونه ایم کریس بهم این پدیده خلاق رو بهم نشون داد همه تصویرم از اینکه کتاب خیلی بهتره و من دوست دارم که کاغذ رو ورق بزنم و زیر کلمه ها خط بکشم و اینا در هم ریخت. یکی میگفت: این آدما که خیلی خیلی ضد سیگارن و تا میگی سیگ میگن اه اه اگه سیگار رو امتحان کنن خیلی احتمال داره که سیگاری بشن. یهو تمام اون هیولایی که ازش ساختن میشکنه و به یه چیز بد معمولی تبدیل میشه.

امروز اولین کتاب زندگیم رو روی کیندل تموم کردم. نوروژین وود*.